از هر دری جز معماری

وقتی از تو حرف می زنیم از چه حرف می زنیم؟

 
فهمیدن اینکه به یه سری هدف هام رسیده ام برام هیجان انگیزه
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
 

داشتم پست های قدیمی خودمو می خوندم. امتحان آیلتسمو داده ام و نمره مناسبی گرفته ام. همین طور تافل و جی آر ای. سد های بزرگی که فکر نمی کردم ازشون بتونم بگذرم. یک سال گذشته رو بیشترش رو به کار گذرونده ام. بعد از کلی درگیری های تکراری تصمیم گرفتم با حقایق رو به رو شم و برای کارم حدودی قایل شم. حالا اون کارهای خدماتی با اینکه خیلی بیشتر شده ولی وقت کمتری ازم می گیره چون سعی می کنم به موقع مدیریتشون کنم و از اون مهم تر اینکه برای انجامشون حقوق می گیرم. همین طور هر وقت کار حرفه ای داشته باشم برای انجام حقوق جدای خودشو می گیرم. در واقع سهمم رو از پروژه. کم کم دارم نسبت به شرکت احساس تعلق می کنم. از اون حس لجبازی که نمی خواستم هیچی از این شرکت رو دارم دست می کشم و کم کم حس بهتری دارم.

ولی از جهت دیگه: در چند ماه اخیر که منظم هر روز صبح رفته ام شرکت و شب برگشته ام خونه کلی وزن اضافه کرده ام. چسبیدنم به کار باعث شده ورزش منظم از دستم در بره و فراموش بشه. این نکته ایه که باید یادم بمونه. برای اینکه سرحال بتونم کار کنم باید منظم ورزش کنم. باید یه جوری داستان ترافیک و بی ماشینی و بعد مسافت باشگاه ورزشی رو حل کنم و وقتی برای ورزشم در نظر بگیرم. 

تو زندگی روزمره سعی کرده ام پیاده روی رو دوباره به راه کنم. عادتی که دوران مدرسه برای مبارزه با استرس داشتم. پیاده روی های کوتاه و طولانی، برای رسیدن به مقصد های هر روزه، از راه های متفاوت. همون قدر که برای بدن یه جور فعالیته، به ذهن نا آرومم هم خیلی کمک می کنه...

شبیه انشا شد. اون بیرون داره برف میاد. ولی هوا اونقدری سرد نیست که زمین سفیدپوش شه. داشتم ویش لیست های تولد هامو می دیدم. تقریباَ الان همشو دارم. از جهتی خوبه و از جهتی بده که خیلی آرزوهام با پول خریدنیه :\

پوست دست هام خشک شده. برم با بدنم آشتی کنم


 
comment نظرات ()
 
 
هدف
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۸:۳٩ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
 

یه کتابی می خونم که میگه باید آرزو داشته باشی. بعدش سعی کنی ازشون هدف بسازی بعد سعی کنی به هدفت برسی. بعد من آرزو ندارم!

یه زمانی عادت داشتم چیزایی که برام مهم بود رو می نوشتم که جلوی چشمم باشه. الان اینقدر بی حس ام نسبت به اطرافم که چیزی به نظرم مهم نمیاد. باید یه جورایی نسبت به خودم قیام کنم


 
comment نظرات ()
 
 
هنر عشق ورزی
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٦ اسفند ۱۳٩٠
 

یه وقت هایی می فهمم باید دوست داشتن رو از اول یاد بگیرم...


 
comment نظرات ()
 
 
یه روزگاری بود که بلد بودم حرف هامو بنویسم
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ بهمن ۱۳٩٠
 
وقتی میخوای چیزی رو بنویسی، اولش دست سخت میره به نوشتن، نمیدونم از کجا شروع کنم و مشغول نقاشه کشیدن اطراف کاغذم میشم تا از نوشتن طفره برم. اگه از این جاش بتونم بگذرم روون میشم و می تونم حرفمو بنویسم. دیگه فکرم راحت میچرخه و می تونم هرچی میخوام بیان کنم. سال هاس تو نوشتن از این مرحله نتونستم بگذرم
 
comment نظرات ()
 
 
بنویسم؟
نویسنده : Moon Rider - ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠
 

مدت هاست نوشتن را رها کرده ام. اما عواقب ننوشتن بر روحم بیشتر از فواید سکوت و سکون ضربه می زند. شاید دوباره بنویسم


 
comment نظرات ()
 
 
قسم به بوی چرم کت در شب های سرد اسفند ماه ...
نویسنده : Moon Rider - ساعت ٥:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٠
 

شش ماه گذشت. شب پر تنشی در میانه ی اسفند که اینقدر خسته بودم چیز زیادی به یادم نمی آید. بعد تا یک ماه همه اش فکرم مشغول بود که چه شد. نوشتن را رها کردم و غرق در کار شدم. ولی بعضی چیز ها جایش خالی می ماند...


 
comment نظرات ()
 
 
پایان نامه. پست نهایی
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩
 

پایان نامه مو 15 شهریور دفاع کردم. خیلی شانسی. هنوز موفق نشده ام مدرکمو بگیرم اما تا همین جا هم خیلی راضیم از اوضاع. روزگار خوشی دارم و از خوشی افتاده ام به غرغر. لازمه یکمی اراده پیدا کنم و زندگیمو یه تکونی بدم :)


 
comment نظرات ()
 
 
وقت هایی هست که خوشی من را می زند زمین. بدجور
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩
 

 

روزهایی هست که حس می کنم ضعیف ام. زیر بار بی معنی ای که به غلط زندگی می نامم اش خم می شوم و حس دردناکیست. روزهایی هست که تنها مانع گریه کردن ام، نفس های عمیقی ست که پی در پی می کشم. و خیال را از سطح ذهنم به عمق می فرستم. تنهایی عقل را زایل می کند. چیز هایی را به خاطر می آوری که هرگز وجود نداشته اند و برداشت هایی از وضعیت می کنی که اگر خود واقعی ات هم بخواهد نظر دهد، کاملاً غیر منطقی و احساساتی ست. روزهایی هست که خود را رها می کنی و فرو می افتی. و انگار این به گند غلتیدن را دوست داری. هیچ تلاشی برای بیرون آمدن از این وضعیت نمی کنی. و این حس دردناکی ست...

می خواهم شاد باشم. تا همین نزدیکی ها شاد بودم. دردم اجازه نداشتن برای رفتن به مهمانی نبود. دردم کم شدن پول توجیبی نبود. دغدغه ام شادی بود و بدون پول هم بلد بودم شاد باشم. بدون ماشین شخصی و لباس های ورزشی مارکدار و گجت های مختلف هم بلد بودم شاد باشم. در یکسال گذشته خرده ریز های بیشماری خریده ام. دو سه میلیون چیز برای خودم. موبایل، آی پاد، ساعت، کفش های مختلف، شلوار های جین مختلف. حتی دوبی رفته ام. پاریس رفته ام و چندین بار شمال. نایین و یزد و اصفهان و همدان و کاشان و بندر ترکمن رفته ام. چند باری بازار رفته ام و کلی خرده ریز های بی دلیل خریده ام. کلی ماشین مدل خریده ام. اما چرا شاد نیستم؟ چرا آرزو هایی دارم که با پول خریده می شوند؟ امید پیشرفت کو؟ حس زندگی؟ امید به زندگی و آینده؟ چرا دوست ندارم ازدواج کنم؟ چرا نمی خواهم بچه دار شوم؟ چرا وقتی این ها را می گویم همه اش در پس ذهنم می گویم مگر اینکه فلانی باشد. چرا نمی کشم بیرون از این فلانی که دیگر وجود ندارد. چرا چسبیده ام به یک خیال؟ چرا بزرگ نمی شوم؟ چرا نمی خواهم بزرگ شوم؟  گاهی زیادی ساده ام. گاهی زیادی احمق. یا شاید سعی می کنم احمق باشم. شادی به حس حماقت می ارزد. وقتی با کسی شاد ای نیاز نداری نگران هیچ چیز باشی. حالا اسمش را حماقت بگذارند یا چیز دیگر. این همان است که من به اش می گویم خوشبختی. 

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
500 Days of Summer
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩
 

 

فهمیده ام چیز هایی که در زندگی دیگران خیلی عادی و روزمره است برایم نا مأنوس است. خیانت های عادی، دروغ های بی دلیل. اینکه وقتی درباره بی اهمیت ترین چیز ها حرف می زنی هم انگار ملزمی دروغ بگویی. اینکه همه انتظار دارند به خاطر رفتن دوستت مشغول پسربازی شوی و فوری جایگزین کنی. چه چیزی را باید جایگزین کرد؟ حس خوبی که از بودن با فردی به تو دست می داد؟ بعضی حس ها تمام شدنشان شیرین تر است تا تلاش برای جایگزینی. بدتر اینکه همه اش عبارت لزوم خیانت را استفاده کنند. خیانت چه بحثی ست؟ احساس من نسبت به آدم ها کاملاً شخصی ست و بود و نبودش به خودم بر می گردد. بی معنی ست کسی از من بخواهد به دیگری خیانت کنم. گاهی مجبورم به خودم یادآوری کنم اینجا ایران است و من دخترم و همین برای گناهکار بودنم کافیست. چقدر کسل ام... حس جنگندگی ام را به یک بحث بی معنی از دست داده ام. به سادگی اینکه کسی به بهانه زن بودنم دروغ هایی بگوید که انتظار داشته باشد باور کنم. اینکه به بهانه زن بودن سرم کلاه بگذارد برای شندرقاز پول زور. خسته ام... در ترافیک همت که گیر افتاده بودم بی دلیل هوس بازی فیلم پانصد روز تابستان را کردم.

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
اوایل آبان
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩
 

به جون بائز گوش می دهم. حال و هوای کانتری آهنگ منو یاد خیلی حس های قدیمی میندازه. و هوای نمناک شمال هم این حس رو تشدید می کنه. دریا مواجه و هوای ابری خوبیه. اما یه حس رخوتی باعث میشه الآن به جای کنار دریا روی تخت در حال تایپ کردن باشم . مدت هاست فیلم خوبی ندیده ام. مدت هاست با کتابی درگیر نشده ام. و همه این ها روحم را خسته کرده. تمرکز ندارم و وقتم را به بازی های بیهوده می گذرانم. از نوشتن دور افتاده ام و این حس بدیست. تا پیش از این فکر می کردم همه اطرافیانم مثل من امید به آینده ندارند. فکر می کردم وضعیت عادی همه است این که هیچ فردایی پیش رو نبینند. اما تازگی فهمیده ام از زندگی جا مانده ام. فهمیده ام همه اطرافیانم هدف هایی دارند و امید هایی. به آینده خوش بین اند و به ازدواج و ادامه تحصیل و حتی بچه داشتن فکر می کنند. برایم عجیب است. همیشه هدف های مقطعی برای خودم تعریف می کردم برای مستقل شدن از خانواده. بیست و چهار ساله ام. تمام روز را گرفتارم اما کارم به چشم نمی آید. و دریغ از ریالی استقلال. و حتی لحظه ای استقلال برای تفریح، دوست داشتن یا لااقل پرداختن به کارهایی که دوستشان دارم. همه هفته هایم را به فرار می گذرانم. فرار از وضعیتی که دوست ندارم و گریزی هم از آن ندارم. این که اشتباه از کدام طرف است را نمی دانم. من هم خیلی در زندگیم کم کاری کرده ام. اما چطور باید این وضع را درست کرد؟ یا اصلاً چطور باید از اول تربیت می شدم؟ من از کودکی تنها بوده ام. دوست پیدا کردن را بلد نبوده ام. نه اینکه خودم را تافته جدا بافته ای بدانم. خودم را مزاحم حس می کردم. الآن هم در بیست و چهار سالگی همه ی شجاعتم را جمع می کنم وقتی برای دوستی های ساده و کاری پا پیش می گذارم. این ها را باید بیست سال پیش یاد می گرفتم. اما حالا هم خوب است. به هر حال وقتی باید تکلیف زندگی ام را روشن کنم. حالا خیلی بهتر است از سال دیگر. می خواهم از این کشور بروم. شاید بیشتر برای اینکه از خانه ای که به آن احساس تعلق نمی کنم فرار کنم. همه محبتی که اطرافیانم نسبت به من دارند برایم بی معنی است. حسم نسبت به خانواده ام اصلاً آن چیزی نیست که دوستانم نسبت به خانواده دارند. درست یا غلط، متفاوت است. و جایی که به آن احساس تعلق نکنی خانه نیست. خیال دارم برای تحصیل از کشور خارج شوم. راه دیگری نمی شناسم. هفته آینده امتحانی که بدهم می توانم مدرک لیسانسم را بگیرم و برای ترجمه مدارکم اقدام کنم. باید ورزش کنم و باید زبان بخوانم. این مهم ترین هدفم برای 3 ماه آینده است. اگر بخواهم برای آمریکا اقدام کنم باید امتحان جی آر ای هم بدهم. آن هدف بعدی خواهد بود. هدف فعلی من، افزایش توان جسمی، و آمادگی برای امتحان زبان است. باید یاد بگیرم برای خودم هدف تعریف کنم و به آن برسم :)  


 
comment نظرات ()
 
 
پایان نامه
نویسنده : Moon Rider - ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩
 

از طرفی دلم می خواد تو مدت کمی کار شدید پایان نامه ام رو تموم کنم و از طرفی روحیه این کار رو ندارم و کارم به گل نشسته و پیشرفت کار ندارم. می دونم که هرچی بگذره وضعیت بدتر میشه. 15 شهریور رو برای خودم ددلاین در نظر گرفته ام. امیدوارم موفق شم.

 

--} من تو کل پست اسم معماری نیاوردما


 
comment نظرات ()
 
 
ترجمان
نویسنده : Moon Rider - ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٩
 

چند وقتی هست بابا از همه اطرافیان برای ترجمه استفاده می کنه و هر چیزی که عجله ای هست رو میده به من. منم که اصلاً حال و حوصله ی دست بردن به کار نیمکاره ندارم گند میزنم به کار اما بازم میده به من.... هرجا هم میگم هنوز تموم نشده میگه بزن بره و نتیجه اینه که کار میره و برگشت میخوره و دوباره کاری میشه. اکسل هم دو روزه داره اسکل بازی در میاره و حسابی اعصاب خرد میکنه... روزگار غریبیست...

 

مشکل اینه که من اصلاً گرامر حالیم نیست که.


 
comment نظرات ()
 
 
هه هه
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٩
 

یارو برام تو بلاگ اسپات نظر گذاشته که:

سلام دوست عزیز
اگه میخوای تبادل لینک کنیم؟
راستی میخوای یه دستی به سر و روی وبلاگت بکشیم؟
یه سر به سایت زیر بزن:
http://btemplates.com
تمپلت مورد نظرتو انتخاب کن بده من واست فارسی کنم تو بلاگت استفاده کن
درضمن استفاده از بلاگر حرفه ای بودنت رو نشون میده! میدونستی؟؟

اون موقع که من تمپلیت واسه وبلاگ می نوشتم احتمالاً ایشون داشته یا کیبورد یاد می گرفته یا جلو مدرسه دخترونه ها وا میساده. جمله ی آخرش خیلی خداس!!! اون وقتی که من از بلاگر اومدم روی پرشین بلاگ برای این بود که تو بلاگر هر کاری می خواستی بکنی باید کد می نوشتی براش . حتی برای راست نویس شدن نوشته ها. برای همین اینجا راه دست ترم بود. حتی برای نظر باید اپلیکیشن می ذاشتی خودت. بعد تر چند بار خواستم برگردم به بلاگر اما چندین بار بسته شد و خلاصه عادت کرده ام به اینجا. اما بالاخره هر کسی یه روز بر می گرده به اونجایی که ازش اومده. بلاگر، هات میل...


 
comment نظرات ()
 
 
آیا ضروری است؟
نویسنده : Moon Rider - ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

دارم شک می کنم شاید اشتباهی کرده باشم. امیدوارم تو برخورد هام تو زندگی ضایعی بار نیاورده باشم.


 
comment نظرات ()
 
 
کار حرفه ای!
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

هر روز صبح به خودم یادآوری می کنم که کارهای بی ربط از کارهای کامپیوتری و پشتیبانی سیستم ها و بانک و پیک موتوری انجام ندم. اما وقتی به خودم میام می بینم دارم مکس نصب می کنم یا آنتی ویروس می ریزم یا تو بانک چک پاس می کنم. نمی دونم چرا با این وضعیت بابا دون می پاشه برا من که دوست دارم با تو کار تخصصی کنم. .... به هرچی کار حرفه ای. من معماری می خوام. نه می خوام سرکارگر باشم نه پیک موتوری نه آبدارچی نه اپراتور کامپیوتر. من می خوام مستقل باشم و کار مستقل خودمو هم داشته باشم. این چه شانسیه که مامان بابای من معمارن و همش تو کار من دخالت می کنن؟ خسته ام. و عصبانی...


 
comment نظرات ()
 
 
عشق برای تنیس
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
 

روز پایانی رقابتهای تنیس جام دیویس در منطقه ۲ آسیا و اقیانوسیه امروز یکشنبه (۱۲/۲/۸۹) صبح در مجموعه ورزشی انقلاب برگزار شد و تیم ملی تنیس کشورمان با شایستگی در برابر تیم ویتنام به پیروزی رسید و جواز صعود به گروه ۲ منطقه آسیا و اقیانوسیه را بدست آورد .لعنت به زانو درد و کمر درد و دیسک گردن و سینوزیت و پروتز و هر کوفتی که باعث شد یکشنبه به جای خوش بودن کنار دوستام تو انقلاب، تو درمونگاه و رادیولوژی و مطب ارتوپد باشم... مگه روز قحطیه برا مریض شدن؟


 
comment نظرات ()
 
 
سوژه پیشنهاد هاشه. همشون باید بولد شن تقریباَ. بولد ها برام جالب بودن.
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩
 
تیپ شما : ISFJ
تیپ J F S I
درصد 20 25 30 40


کلیات
ISFJ ها اشخاصی متعهد ، قابل اتکا و صمیمی هستند . آنها معمولا ساکت ، محتاط و فروتن می باشند. ISFJ ها دوست دارند که خدمت کنند. سعی می کنند که مفید واقع شوند . آنها به شکلی که قرار است رفتار می کنند و روال و رویه های کاری از مورد سوال قرار نمی دهند. ISFJها واقع گرا ، علمی و آگاه می باشند.
محل کار
*به جزیات توجه ویژه دارند. دقیق و علاقمند به حقایق هستند .
*سعی می کنند همه کارها را عالی انجام دهند ، اشتباهات کوچک برایشان نابخشودنی است.
*محطاط هستند . تمام تلاش خود را می کنند تا کارشان را انجام دهند.
*از همکاران و کارکنان زیر دست خود حمایت می کنند.
*در دستور دادن ، رک بودن و کمک خواستن مشکل دارند .
*ترجیح می دهند که پشت صحنه کار کنند. دوست ندارند به چشم بیایند.
*دوست دارند کارهایی بکنند که نتایج ملموس و مشخص بدست دهد.
*اولویتهای خود را به دقت انتخاب می کنند و قبل از شروع به کار جدید اقدامات لازم را انجام می دهند.
*دوست دارند به نهاد و موسسه ای که برایش کار می کنند احترام بگذارند .
*مصمم و به خود انگیزه دهنده هستند .
*نیاز اندکی به سرپرستی دارند . از دیگران نمی خواهند کاری را که خود آنها می توانند بکنند انجام بدهند.
*دوست ندارد کسی مزاحم کار کردن آنها بشود .
*از تغییر پشت سر هم استقبال نمی کنند. دوست دارند که برای انجام دادن کارشان دستورالعمل های صریح و روشن وجود داشته باشد.
*به مقامات مسئول احترام می گذارند و کسانیکه را که اینکار را نمی کنند، درک نمی کنند.
عناوین شغلی
*دفتر داری کلافه
*سرپرست کارمندان
*اپراتور کامپیوتر اوه
*مشاور
*متخصص رژیم غذایی دروغگو
*کارمند خدمات بهداشتی
*کارگر منزل خنده
*کتابخانه داری
*پرستار
*مدیر دفتر
*چشم پزشک
*دستیار وکیل قهر
*دارو ساز
*جسم درمانگر !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!نیشخند
*مامور رسیدگی به امر زندانیان تعجب
*مدرس علوم دینی قهقهه
*خرده فروش
*منشی سبز
*مدد کار اجتماعی
*آسیب شناس تکلم آخ
*آموزگار
*دام پزشک از خود راضی
ارتباط با دیگران
*مهربان ، ملاحظه کار ، دوستانه و نسبت به احساسات دیگران حساس هستند.
*به نیازهای دیگران توجه دارند.
*دوست دارند زندگی را برای خانواده شان ، راحت و لذت بخش کنند .
*به نظر ارام می رسند و دوست دارند همه چیز را تحت کنترل داشته باشند.
*حوادث را به دید شخصی ارزیابی می کنند و دنیای درون سرشاری دارند .
*ممکن است احساس کنند که دیگران از آنها سو استفاده می کنند.
*میتوانند از روی احساس وظیفه با اشخاصی که احساس مسئولیت نمی کنند در رابطه باقی بمانند.
*ممکن است احساسات و نیازهایشان را خود نگهدارند تا دیگران را ناامید نکنند.
*می توانند به سرعت قضاوت و انتقاد کنند اما دقت می کنند که دیگران را نرنجانند.
*ممکن است فقط امکانات منفی را ببینند ، می توانند بدبین شوند.
اوقات فراقت
ISFJ ها به پیرامون و راحتی خود توجه دارند . آنها ازخانه خود لذت می برند و دوست دارند همه چیز سازمان یافته و مرتب باشد . آنها فعالیت های برنامه ریزی شده را دوست دارند . دوست دارند برای پروژهای خلاق خود زمانی را اختصاص بدهند . دوست دارند با دوستان نزدیک و با خانواده باشند. از صرف شام های سنتی و گرد هم آییهای خانوادگی لذت می برند. برای آنها در آرامش قرار گرفتن می تواند دشوار باشد زیرا فکر می کنند همیشه باید کار مولد و مفیدی انجام بدهند.
پیشنهاد

*به روابط بی تناسب و نامناسب خود با افراد بی مسئولیت و زیاده خواه پایان دهد. هیپنوتیزم
*با خود با محبت و توجه و مهر صحبت کنید. دست نوازش بر پشت خود بکشید. خمیازه
*منتظر آن نشوید که شخص دیگری به شما بگوید کارتان عالی بود.
*با خود به تنهایی صرف وقت کنید. برای تفریحات خود برنامه ای بریزید . گاوچران
* به خود امکان اشتباه کردن بدهید.
*درباره نیازهایتان صحبت کنید. آرزو و مسایل خود را با دوستانتان در میان بگذارید. بگذارید دیگران به شما کمک کنند. خیال باطل
*وقتی صرف کنید و هدفهایتان را شناسایی کنید. با توجه به ارزش های درونی خود دست به انتخاب بزنید.
*توجه داشته باشید که تنها یک راه درست برای زندگی کردن وجود ندارد .
*از نگران شدن بیش از اندازه خودداری ورزید.
*از قبول کارهای بیش از اندازه خودداری ورزید. نه گفتن را بیاموزید. آخ
*گهگاه عصبانی شوید. ممکن است احساس گناه کنید اما این می تواند به شما کمک کند .
*موفقیت هایتان را دست کم نگیرید. درباره آنها حرف بزنید.
*قدر توانمندیهای خود را بدانید - واقع بین بودن ، عمل گرا بودن ، آگاهی ، حساس بودن ، همدلی کردن ، وفاداری ، دوستانه بودن ، قابل تکیه کردن بودن و ملاحظه کار بودن.

http://www.iranzehn.com


 
comment نظرات ()
 
 
تلخک نامه
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۳:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳۸٩
 

شامگاه بیست و هفتم مارس به دارالعباده دوبی وارد شدیم.  در مطار بسیار معطل شدیم و سرور همایونی بسیار تشنه و گرسنه شدند و از دستگاه های جادویی برایشان آب تهیه نمودیم تا عطشی برطرف کرده باشند  و با تشنگی نظاره گر نوشیدن حضرت امیر شدیم تا صف بر ما نوبت شود و عکس چشم و نگاهی به جواز سفر و پرس و جو از محل اقامت انجام گیرد و خلاصه به هوای گرم دوبی وارد شویم. از کرامات این شهر همان که آیفون در سبد خرید مطار، از همین نوع در بازار دیار ما گران تر بود. و همین  بس که اعتبار سبد خرید مطار در نظر حقیر کلاً از بین رفت!

به تاکسی شدیم و تهویه چه خوب خنک می کرد که گمان می بردی هوا حکماً خنک است و نمی دانم چرا تمام شهر را چرخید تا دربار همایونی را به این محله دور افتاده و اقامتگاه آپارتمانی برساند. و از آن هم که بگذریم، چه سخت که هیچ رستوران  و گروسری شاپ و قهوه فروشی در حوالی نیست و حقیر به انتظار بیداری حضرت همایونی جناب امیرعلی خان بن مسعود نشسته ام تا بلکه به خوراکی  و قهوه غیر فوری برسم...  حقیر در انتظار خواهد پوسید!!!

اعلیحضرت بیدار شدند و با لطف همایونی باخت مفتضحانه برادر جوکوویچ را نظاره کردند  و چنان استقبال فرمودند که در انتظار ضربات سرویس فرمایش می کردند: بزن دیگه!

به آوتلت مال شدیم در خارج از بلاد دوبی. بخشی از ساعت در راه بودیم و عجبا از این همه حجره برای فروش موزه و تن پوش. و عجب آنکه حقیر از رجال مصری هواخواه پیدا کردم چنان که به همکیشان تایلندی خود تفاخر می نمود چنان که آی هو اِ گرل فرند فرام تهران!!! و تلخک که حقیر باشد می تواند تفاخر کند که در دارالعباده دوبی بوی فرندی مصری  فروشنده  آدیداس آوتلت دارد که از نگاه خواهر برادری خوش تیپ و کول بادی است!!

نهار برای قوت لایموت به فودکورت شدیم که اسنکی از کا اف سی نصیب شد و سزار سالادی که کاهوهای مزخرفی داشت. حضرت همایونی با  وجود سه کمد لباس های نو در حال کوچک شدن ، ده پانزده دست لباس خریداری کردند. حقیر چند تایی لباس تنیس خریداری کردم، صد دلاری شد. برای ملکه دو جفت کفش خریدم آن هم صد دلاری شد.

صبح گاه 29  ماه مارس در هوای نیسان حقیر بیدار شده و به دنبال قوت لایموتی از برای ناشتایی شد که 80 درهمی تمام شد و عجب آنکه به جای حلیب به تلخک لبن غالب کردند و حقیر بیچاره ملتفت نشد. 2 چهارپاره از ظهر گذشته دربار راهی دوبی مال شد. اما به پیشنهاد درایورباشی دربار از شهر دوبی سان دید و این سان شامل بندرگاه مارین، برج العرب، فندقه آتلانتیس، فندق جمیرا بیچ و پالم و برج خلیفه و دوبی مال بود. پس از سان  حقیر تلخک خواست از برای پاتیناژ به دوبی مال برود اما دربار همایونی بنا به رفتن دوباره به آوت لت مال نمودند. حقیر لپ تاپ برداشته بود و در آوت لت مال از وای فای رایگان بدون فیلترینگ حظ  فراوان ببرد. سپس به فروشگاه گپ سری زد (عرب ها گپ را چگونه تلفظ می کنند؟) از برای خرید کفش ارزان و ناقابل 400 درهم لباس خریداری نمود. از پس وجدان درد ناشی از ولخرجی، به فروشگاه استودیو آر سری زدیم تا کوپن های تخفیف را خرج نماییم. ملبسه ای دیگر برای تنیس خریداری شد به نام ریباک و به ارزش 70 درهم که رایگان تمام شد. و کفش راحتی ریباک خریداری نمودیم به ارزش 50 درهم و موزه کهنه پاره کانورس آل استار را به در آوردیم. سپس از برای قوت لایموت بدل از نهار در ساعت 9 شب به فودکورت شدیم و پوتیتو اسنکی خوردیم بس خوشمزه و پر کاربوهیدرات. به غذای دربار هم ناخنکی عنایت کردیم که شامل چلوکباب سلطانی و جوجه کباب بود. که زردپوست های  ساوت شرقیه برای دربار فراهم دیده بودند.شامگاه به فندق شدیم. اعلیحضرت بسیار آزار عنایت می کنند و بلاانقطاع می فرمایند خفه شو، می زنما! تا اعلیحضرت تصمیم به آزار دوباره نگرفته اند بخوابیم!

صبحگاه سی ام از ماه مارس سنه دوهزار و ده، کمی دیر بیدار شدیم. در حوالی 9 به هنگام دارالعباده دوبی. هنگام ظهر به سناء رفته و یک ساعتی خرید نمودیم. ساعتی پس از ظهر رجعت نمودیم و تا هنگامه 4 بعد از ظهر در انتظار آماده شدن دربار برای نهار شدیم. چون دربار حاضر شد، تصمیم پادشاه برای صرف نهار عوض شد و دربار به سناء شد تا به هنگامه 9 شب. حقیر احساس ورشکستگی شدید می نماید چنان که بی دلیل 800 دلار بی زبان را خرج نموده است.                                                 برای شام بدل از نهار به مک دونالد اسپینیز شدیم. غذا خوب و سالاد دل انگیز بود اما در راه بازگشت معده این حقیر بار مک دونالد را نتوان کشیدن فرمود و دوان دوان به توالت شدیم! و حال دیگر نمی توان گفت وومیت فری فرام 2001 بلکه ناچار باید گفت وومیت فری فرام 2010 که مایه شرم ساری است!

سی و یکم مارس به دوبی مال شدیم. از عجایب دار العباده دوبی همان که زمین بزرگی را پر از یخ نموده بودند و کودکان بسیار در آن بازی می نمودند. حقیر به سبب نیاز فطری به مازوخیسم به آیس رینک شده و زانوان خویش را نابود نمود. و حقیر افتخار دارد که در بیست و اندی سالگی برای اولین بار آیس اسکیت نموده است و لذت بسیار برده است. سپس به فیلا شده و برای خویشتن حقیر شلوارک بدن سازی خریداری نموده تا برای زانوی آسیب دیده مایه امیداوری باشد! سپس به آدیداس و کانورس و آدیداس اورجینالز و ریباک و استادیوم و مارکس اند اسپنسر شده و بسیار دپرس گشتیم. هنگام شب شد و برای قوت لا یموت روزانه به فودکورت شدم. به رستوران ژاپنی شدم و غذایی بس لذیذ نوش جان نمودم. پس از بازگشت از تراس بسیار اینترستینگ فودکورت، دربار تماس گرفته و تلخک را به پیتزا هات فراخواندند. به پیتزا هات شده،مینت موخیتو نوش جان کردیم و اینترنت سرفینگ نمودیم.تا به هنگامه خالی شدن باتری سرف نموده و سپس به نزدیکی سگا ریپابلیک شده و نگاهی افسوس ناک انداخته و مغازه های روبرو را اندکی تماشا کردم و سوقی بود جالب توجه که داشتنی هایی می فروخت از فیلم ها و حقیر چقدر از گردنبند جناب سوپرمن لذت برد ولی هوس خرید نداشت و کمی با حسرت به رییل سینما نگاه کرده و سپس به هتل بازگشت نمودیم.

اول آپریل بیدار شده و سفر سریعی به سناء نمودیم. سپس به هتل بازگشته و به تصمیم دربار برای سومین بار به آوتلت مال شدیم. آنجا مثل روزهای دیگر بود و برای ناهار به فودکورت شدیم و غذای لذیذ ایرانی نوش جان نمودیم.سپس به آدیداس شده و کوله پشتی و کلاه خریداری نمودیم. پس از آن به کانورس شده و آل استار فیروزه ای خریداری نمودیم.  سپس به فرنچ بیکری شده و چای و شیرینی میل نمودیم و به هتل شدیم برای جمع آوری وسایل. شب هنگام به فرودگاه شدیم و تاکنون که یک ساعتی هست تأخیر پرواز داریم. تا خدا بداند چه زمانی به پایتخت شویم...

 


 
comment نظرات ()
 
 
جوک ساختن از شکنجه
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸۸
 

آقای بی زن مونده رو دیدم. از اون روز اینقدر دارم می خندم که حد نداره. بی عرضه و دست و پا چلفتی بود. بلد نبود صاف بشینه. نتونست یه فنجون هات چاکلت رو بدون اینکه سه بار بریزه رو پلیور بنفشش بخوره. برای اینکه خودشو خیلی کووووووول نشون بده کلی معمار ها رو مسخره کرد و از علم عمرانش به من نازید و دید اینطوری روم کم نمیشه زد تو بحث موسیقی و وای که چه گندی زد... گفت چی دوست داری گفتم از ایرانی موسیقی سنتی دوست دارم و جز اون هم راک و اینجور چیزا. شروع کرد که : فکر نمی کنی موسیقی سنتی ایران تموم شده است؟ ..... یه جایی وسط بحث گفت که مثلاً موسیقی کلاسیک تموم شد و جاش پاپ اومد تعجب . من از خنده داشتم گریه می کردم به حال خودم. ... گفتم خب تو چی گوش میدی؟ گفت هر چی گیرم بیاد. در اون لحظه رسماً دست از بحث کشیدم و بحث به جاهای داغون تری کشید مثه اینکه معمار ها که فقط نقاشی میکشن و اینا. بعد تر تو ماشینش به نوای بنیامین مفتخر شدم..... بهترین جاش این بود که زنگ زد به دوستش و 20 دقیقه مثه بلبل درباره برنامه کویر و بزن و برقص (رو این تیکه دوبار تأکید کرد) و آش برای چهارشنبه سوری برنامه ریزی کرد. موندم این همه بلبل زبونیش نیم ساعت قبل که باید قاعدتاً منو مجاب میکرد زنش شم کجا بود؟؟؟؟  بییچاره مامانه که می خواد اینو زن بده...


 
comment نظرات ()
 
 
عنوان ندارد.
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸
 

تحویلمو دادم و خوب بود. این آخر هفته هم کنکور دادم و مامان که یهو جو برش داشت نکنه من دارم در میرم از کنکور که برگشتم حرفایی که تو پست قبلی گفتم رو تحویلم داد و از دیروز دارم فکر می کنم که اگه من ماشین جوجه کشی و رختشویی و آشپزی ام، برای چی باید درس می خوندم و با جامعه آشنا میشدم و به زندگی امیدوار؟


 
comment نظرات ()
 
 
دموکراسی از نوع ایرانی...
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸
 

دموکراسی یعنی اینکه مامان میاد و میگه یه کسی (که من اصولاً قبولش ندارم و ازش خوشم نمیاد) یه پسری رو معرفی کرده که دکترای عمرانه (من کلاً از اینکه مدرک به رخم بکشن بدم میاد) و متولد 59 (یعنی زن گیرش نیومده) (یعنی دنبال ماشین جوجه کشیه. هم سن خودش ممکنه بچه ش خنگ شه) میخواد بیاد خواستگاری. نظر من چیه؟

من گفتم: - یعنی نمی دونی نظر من در مورد این جور ازدواجا چیه؟

-          نه نمی دونم

-          کاملاً مخالفم

-          پس زنگ میزنم بیان خواستگاری

به این میگن دموکراسی.

 


 
comment نظرات ()
 
 
کدام پروژه؟ کدام معماری؟
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
 

با دو دوست جمع شده ایم که روز های پایانی تا تحویل را با هم کار کنیم. استرس اجازه شوخی و خنده نمی دهد اما جالب ترین بخش:

محسن ipod  من گوششه و metallica  گوش میده، پریا هدفون زده و Bryan Adams گوش می کنه و من هم از بیکاری با اعتماد به نفس تمام آهنگ Again  از Archive رو گوش می کنم. به این میگن کار گروهی. مشکل اینه که هاشور زدن نقشه واقعاً کار تکی به حساب میاد و همه درگیر همون قسمتیم! نیشخند

 


 
comment نظرات ()
 
 
اندر حکایت تحویل پروژه (کسی حرفی از معماری زد؟)
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸۸
 

وقت و تمرکز اینکه چیزی بنویسم ندارم. امیدوارم تحویلم خوب انجام شه. (من اسم معماری نیاوردما!!)


 
comment نظرات ()
 
 
یه مطلب قدیمی. اما گمونم داره تکرار میشه
نویسنده : Moon Rider - ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
 

بهش گفتم تو آزادی.

گفت تو آزادی.

گفتم تو آزادی. بعدش یه وحشت خیلی زیاد وجودم رو گرفت

گفت آره من آزادم.


 
comment نظرات ()
 
 
تا می توانید مردم آزاری کنید !!!
نویسنده : Moon Rider - ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸۸
 

مشمولک، بچه خالم ٣ سال و خورده ای داره. معمولاً با من بده. از وقتی باهاش لج و لج بازی می کنم و اسباب بازیاشو می برم مثلاً بازی می کنم باهاشون و وقتی نمیاد غذاشو بخوره غذاشو می خورم؛ کلی با من خوب شده. امشب هربار سوار دوچرخه اش میشم میاد میگه مائده جون بیا پایین!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! تعجب وقتی هم میخواد موبایلمو برداره میگه مائده جوووووووووووووووووون!!! حالا سؤال اینه که چی شده به این نتیجه رسیده که تطمیع بهترین راه مقابله با منه؟ بهش رو بدم یا به روییه خودم ادامه بدم؟ نیشخند


 
comment نظرات ()
 
 
چیز هایی که دوست می دارم -1
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸۸
 

چیز هایی که دوست دارم:

چیزهایی در زندگی ام هست که دوستشان دارم و روز هایم را شاد می کنند

-          روز هایی که صبح، خواب آلود جلوی آینه روشویی می ایستم و موهایم نامرتب روی شانه هایم ریخته و ظاهرِ نامرتبِ بامزه ای به چهره ام داده را دوست دارم.

-          وقتی دارم دنبال چیزی می گردم به خرده ریزه ی عجیبی بر می خورم. تمبری شاید یا یک مهره از بچه گی ها یا تکه کاغذی نوشته ای که زمانی دوستش داشته ام و چقدر این لحظه های خوشِ بیخیالی روزم را می سازند...

-          وقت هایی هست که موقع راه رفتن در یک خیابان حالا هرجایی که باشد یکهو حس می کنم پیاده روی چند دقیقه ای برایم کافی نیست و اینطور می شود که من از آزادی تا انقلاب یا از فردوسی تا پیچ شمیران یا از قلهک تا دیباجی یا از تجریش تا همه پس کوچه های شمیران راه می روم و گاهی در پس کوچه ای گم می شوم و گاهی خانه جالبی می بینم و چقدر همه اش برایم خوب است...

-          وقت هایی هست که تا فاصله دوری رانندگی می کنم. نمی دانم چه رمزی در عبور از جاده هست که همه ناراحتی هایی که ذهنم را آشفته، پاک می کند. و چه خوب لحظه هایی که موسیقی خوبی گوش می کنم و چه لذتی وقتی در سرعت کم به صدای طبیعت گوش می دهم.

-          گاهی صبح خیلی زود ناگهان بیدار می شوم بدون اینکه نیازی به زود بیدار شدن داشته باشم و بدنم کاملاً راضی از خواب کافی و سرحال آماده حمل کردن جهان روی شانه هایش (!) است و چقدر پیاده روی این طور وقت ها لذت بخش است؛ و تنیس بازی کردن در هوای صبح زود. ولی وای از وقتی خودم را به خوابیدن دوباره مجبور کنم...

-          شهریور و اوایل مهرماه فصل سنجاقک هاست. سنجاقک ها بعد از بلوغ فقط یک روز زنده اند که وظیفه تولید مثلشان را انجام دهند. این موقع سال موقع تنیس بازی کردن در هوای زمین تنیس خیلی سنجاقک می بینی. پرواز درجایشان را دوست دارم. انگار معلق اند توی هوا. وقتی ضربه را میزنی انگار جهان می ایستد برای لحظه ای چون فقط سنجاقک ها را می بینی و صدای هوا و حرکت راکت را؛ بعد توپ می آید توی زمینه بینایی و دوباره زندگی جریان پیدا می کند...

-          بعد از برف تازه باریده وقتی هنوز ابر ها پایین اند و هر صدایی را خفه می کنند، راه رفتن روی برف نکوبیده را دوست دارم. صدای خفه راه رفتن توی برف، و دانستن اینکه تو داری اولین رد پا را به جا می گذاری... صدای خرد شدن عجیبی دارد

شاید ادامه داشته باشد...

 


 
comment نظرات ()
 
 
meet me... in montauk...
نویسنده : Moon Rider - ساعت ٢:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸
 

Joel: [in the house on the beach] I really should go! I've gotta catch my ride.
Clementine: So go.
Joel: I did. I thought maybe you were a nut... but you were exciting.
Clementine: I wish you had stayed.
Joel: I wish I had stayed to. NOW I wish I had stayed. I wish I had done a lot of things. I wish I had... I wish I had stayed. I do.
Clementine: Well I came back downstairs and you were gone!
Joel: I walked out, I walked out the door!
Clementine: Why?
Joel: I don't know. I felt like I was a scared little kid, I was like... it was above my head, I don't know.
Clementine: You were scared?
Joel: Yeah. I thought you knew that about me. I ran back to the bonfire, trying to outrun my humiliation.
Clementine: Was it something I said?
Joel: Yeah, you said "so go." With such disdain, you know?
Clementine: Oh, I'm sorry.
Joel: It's okay.
[Walking Out]
Clementine: Joely? What if you stayed this time?
Joel: I walked out the door. There's no memory left.
Clementine: Come back and make up a good-bye at least. Let's pretend we had one.
[Joel comes back]
Clementine: Bye Joel.
Joel: I love you...
Clementine: Meet me... in Montauk...


 
comment نظرات ()
 
 
If you try the best you can, the best you can is good enough…
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸
 

"زندگی شور آن لحظه است که خود را می یابی که خدایی.." راستی چرا یاد این جمله افتادم؟ سال ها گذشته و نه من موجودی ام که بوده ام و نه این حرف ها دیگه برام معنی میده. شاید تو گذشته گیر کرده ام. امروز صحبت از دیروز ها بود. از رفتار های من، از رفتار های خانواده ام. صحبت از دیکتاتوری بود که در وجود همه ما هست و وقتی قدرت پیدا کنیم بروزش میدیم. شاید من در رفتار هام به اسم احترام خیلی عقب کشیده ام. شاید زندگی و شادی خودم رو فدای چیزی کرده ام که نمی خوام. شاید خیلی سعی می کنم خوب باشم و برای همین گاهی منفجر میشم و با عصبانیت عادی ترین چیز ها رو می خوام و برای همینه که نمی تونم کمترین حق هامو داشته باشم. ولی چاره من چیه؟ طرف صحبتم می گفت باید آروم آروم سنگر هاتو پس بگیری. اما نمی دونم چطوری. من عادت ندارم با خانواده ام رک و راحت حرف بزنم. راستش دوست هم ندارم. به نظرم زندگی من به اون ها ربطی نداره اما پس چرا من زندگی مو دارم میذارم برای خانواده ام؟ من فقط یک بار زندگی می کنم. و برای هر تصمیم و اقدامی باید تکلیفمو با خودم روشن کنم: « آیا ضروریه؟» نمی دونم این زندگی دوگانه رو تا کی میشه ادامه داد. گاهی خودم هم قاطی می کنم که کدوم یکی خود واقعیم ام و کدوم یکی رو دارم نقش بازی می کنم. همیشه زندگیم رو تا یه فاصله کوتاه تعریف کرده ام. این که تموم شه، اون که تموم شه. اما حالا وقتیه که بیست و سه ساله شده ام و تا دوماه دیگه پایان نامه ام رو دفاع خواهم کرد. دیگه وقتشه که فرار کردن رو بس کنم. از روبرو شدن با زندگی و جنگ فرار نکنم. اما همه این ها ترسناکه. نمی خوام از لاک حاشیه امنیتی که دارم در بیام. زندگی عادتی و روزمره خودمو ترجیه میدم به جنگیدن. و این خیلی بده...


 
comment نظرات ()
 
 
بی خوابی
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ بهمن ۱۳۸۸
 

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست

 نرگسش عربده‌ جوی و لبش افسوس کنان

نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

 سر فراگوش من آورد و به آواز حزین گفت

 آه ای عاشق شوریده‌ی من! خوابت هست؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸
 

خوش شانسی یعنی موقع خالی کردن کیفت یه پاستیل نوشابه ای پیدا کنی. بدشانسی یعنی اینکه پاستیله از دستت سر بخوره بیفته تو سطل!


 
comment نظرات ()
 
 
در آستانه تولدم یه حالی به خودم دادم با فالم!!
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸
 

زن متولد دی بسیار موقر و با ابهت است. تا زمانی که احساس امنیتش به هم نخورده باشد تعادل رفتاری دارد. امنیت برای این خانم حرف اول است و در هر رشته‌ای که باشد به بالا رفتن از قله‌های آرزوهایش می‌اندیشد. توانایی انجام هر کاری را دارد اما تحمل این‌‌که گرفتار مردی بی‌عرضه شود را ندارد. اگر محبت کند آن را تمام و کمال انجام می‌دهد اما اگر شما در مقابلش چنین کاری نکنید افسرده می‌شود. اگر با شما رابطه‌ی احساسی برقرار کند، صبر و تحمل ندارد و اهل رویای غیر عملی نیست. باید برایش آینده‌ای روشن ترسیم کنید که البته بیش‌تر از چند روز فاصله نداشته باشد. در هر قشری از جامعه باشد از تجمل و اشرافی‌گری لذت می‌برد. راستگو و گاهی گستاخ است. بسیار تمیز و منظم است و هر چیزی در منزلش قرار و قانون و جا و مکان خاصی دارد


 
comment نظرات ()
 
 
مهم
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸
 

نظرم عوض شد. من برا تولدم تمبر می خوام! تمبر پستی. عجیب غریب و باحال. سری سال اصلاً دوست ندارم.


 
comment نظرات ()
 
 
هه هه wish list
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ دی ۱۳۸۸
 

1. موبایل یا شایدم iphone

2. جعبه ابزار

3. چیزای چوبی عجیب

4. پیژاما

5. macbook

6. پازل

7. گلدون

8. پاستیل

9. بادکنک هلیومی

10. چراغ عجیب

11. گرامافون

12. بت یا دستکش یا توپ بیسبال!

13. ماگ عجیب

14. توپ عجیب

15. مجسمه عجیب

16. ماشین مدل در مقیاس 1:18

17. ADSL یا WIMAX !!!!!!

18. ادامه دارد شاید


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸
 

Who Are You And Who Am I To Say We Know The Reason Why?
Some Are Born, Some Men Die. Beneath One Infinite Sky.
There'll Be War, There'll Be Peace.
But Everything One Day Will Cease.
All The Iron Turned To Rust,
All The Proud Men Turned To Dust,
And So Everything,
Time Will Mend
So This Song Will End...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸
 

فقط دلقک ها هستند که مشکل زندگی و مرگ را ندارند، چون از راه معمول به دنیا نمی آیند و به دور از قانون زندگی اختراع شده اند و هرگز هم نمی میرند و گرنه بی نمک می شوند.

(رومن گاری)


 
comment نظرات ()
 
 
من دانای کل هستم. (داستان کوتاه)
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ تیر ۱۳۸۸
 
گوشی ِ تلفن را سر ِ جای اش گذاشت. کورمال کورمال به دنبال جعبه ی سیگار، دست اش را روی میز کشید.

چند لحظه بعد در نور ِ قرمز ِ سیگار جلوی پنجره ایستاده بود.

با انگشت شماره ها را دوباره، روی هوا، شماره گیری کرد.

در خیال اش، همان صدای آشنای چند لحظه پیش جواب داد.

در خیال اش آن صدای آشنای چند لحظه پیش بغض نکرده بود.

ابر ِ سفیدی به طرفِ پنجره فرستاد و به روشنی ِ سر ِ سیگار خیره شد.

در خیال اش به صاحب صدای آشنا اطمینان داد که هیچ مشکلی برای همیشه بدون حل نمی ماند.

در واقعیت به طرفِ در رفت؛ روی دیوار دنبالِ کلید اش گشت.

سرمای کلید ها انگشتان اش را می آزرد. در را باز کرد و نسیم خنک شبانگاهی به صورتش خورد.

سردش شد. سیگار دیگری گیراند و به ماشین تکیه داد.

در خیال اش به صاحبِ صدای آشنا گفت که پیش اش می آید.

چراغ ِ ماشین را که روشن کرد چشم اش را زد.

دور زد و به درخت های خیابانِ ولیعصر پناه برد.

آنقدر زیاد، آنقدر منظم، که انگار برای تو سایبانِ امنی هست اند.

واردِ اتوبان شد و نظم چراغ ها وحشت زده اش کرد.

به کوچه پس کوچه های اوین پناه برد. نیم ساعتی بعد خود را در سویِ دیگر ِ شهر رو به رویِ خانه ی صاحبِ صدای آشنا یافت. به ماشین تکیه داد و سیگاری گیراند.

در خیال اش کلید انداخت و از پله ها بالا رفت، حتماً خواب بود، کفش ها اش را بی صدا در آورد و به طرف اتاق خواب رفت. دست سرد اش را نوازش کرد.

نگاهی به پنجره ی اتاق خواب انداخت. نور ِ سیگار را می دید؛ و پیکر ِ شبه گونه را در پس ِ آن.

کلید انداخت و بالا رفت. به طرفِ در ِ نیمه باز ِ اتاق خواب رفت و دستِ سرد اش را در دست گرفت.

هق هق ِ بی صدا اش را حس می کرد. سیگار را روی لبه ی پنجره خاموش کرد؛ سیگار اش را گرفت و رویِ لبه ی پنجره خاموش کرد.

در خیال اش او را در بر گرفت و نوازش کرد.

دستش را فشرد؛ دستش سردِ سرد بود.

در خیال اش به چشم ها اش خیره شد و به او اطمینان داد.

به چشم ها اش خیره شد. ندید کجا را نگاه می کند.

در خیال اش احساس خوبی داشت.

او را در بر گرفت و خیسی ِ اشک ها اش را احساس کرد.

نشست و او را کنار ِ خود اش نشاند.

احساس ِ آرامش کرد؛ آسمانِ سیاه داشت رنگ می باخت.

در خیال اش گفت: از هیچ چیز نترس.

گفت: از هیچ چیز نترس.


 
comment نظرات ()
 
 
مرگ، عشق و سیگار
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ فروردین ۱۳۸۸
 

امروز 11 فروردین ماه است و از صبح برف بی وقفه می بارد. امروز 11 فروردین است و یک ماهی هست از بعضی دوستانم بی خبرم. یک ماهی هست که زن عمویم که هیچ علاقه ای بهش نداشتم پرپر شد و مرد. و هنوز هم برای عشق عمویم به همسرش گریه می کنم. تحمل دیدن ناراحتی عمویم را ندارم. تمام 20 روزی که همسرش در بیمارستان بود با اینکه می دانستم میمیرد امیدوار بودم خوب شود و عمویم شاد و سرحال برگردد شرکت. از مردن آدم هایی که وقت مردنشان است بدم نمی آید. آدم وقتی پیر می شود به موقع باید بمیرد و اسباب زحمت دیگران نشود. اما وقتی کسی با پای خودش به بیمارستان برود و در نعش کش خارج شود آن هم در وقتی که تازه تک بچه اش دارد به ثمر می رسد. این همه زود...

 

دخترک تنها در خانه برای کنکور درس می خواند و من نگران ام. امیدوارم بتواند تمرکز کند تا چیزی که دوست دارد را قبول شود. چیزی که مادرش دوست داشت... معماری...

 

یک ماهی هست دوستی را ندیده ام. دوستی که لحظه ها با بودن او بیشتر خوش می گذشت. دوستی که کتاب های زیادی را دوست داشتم بخواند و فرصتی نماند تا حتی عقاید یک دلقک را تمام کند و به حرف بنشینیم... قهوه خوردن و نقاشی کردن بعد از سال ها دوباره برایم دوست داشتنی شده و ممنونم از دوستی اش برای همه قهوه های تلخ.

 

در کشاکش ام برای شاد بودن و لذت بردن از زندگی، دوباره تنها. ولی اگر کسانی که می آیند و می روند لحظه ای فرصت برایم بگذارند. درس هم خیلی دارم. با عشق پیش می روم و تمام شادی ام این است که بالاخره علاقه ام دارد به ثمر می نشیند. برای طرح نهایی ام خیلی امیدوارم. می خواهم شاد باشم. می خواهم تا دمی که بمیرم بی افسوس زندگی کنم. لحظه ای را از دست نخواهم داد...


 
comment نظرات ()
 
 
Wish List
نویسنده : Moon Rider - ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ۱۳۸٧
 

بدون مقدمه چینی:

1. powerball

2. جعبه ابزار

3. پیژاما

4. جوراب نخی راه راه خوشگل عجیب

5. ipod

6. ماگ

7. جاکلیدی عجیب و خوشگل!

8. توپ های عجیب

9. جونور های چوبی

10. پازل

11. پاستیل

12. گلدون

13. کفشدوزک

14. کتاب جالب هیجان انگیز!

 


 
comment نظرات ()
 
 
دئودورانت با رایحه پیچ امین الدوله / نوستالژی حاد
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳ دی ۱۳۸٧
 

دوستی آهنگی را پیشنهاد کرد تا گوش دهم. نام آهنگ این بود : (DiamondsAndRust) و بانویی به نام (Joan Baez) با صدایی که فرو می رود تا لایه های زیر افسردگی خواننده اش بود. برخورد اولیه ام این بود که :"آدم یاد بدبختی هاش میفته" ولی حالا که بوی پیچ امین الدوله پیچیده به زندگیم و کسل و بی انگیزه ام می فهمم دوست قدیمی ام چطور می گفت هروقت نمی داند چه آهنگی گوش کند از این ترانه می فهمد احوالش چگونه است.

دلتنگ شانه ای هستم که بار زندگی ام را با من بلند کند... گرچه خودم بانی این بار بی معنی ام. باید یاد بگیرم خودم باشم.........


 
comment نظرات ()
 
 
حج
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳۸٧
 
در مورد مکه خواهم نوشت...
 
comment نظرات ()
 
 
Abu saiid abukheir mige: Gar dar amalam anche tora shayad Nist
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۸ بهمن ۱۳۸٦
 
andar karamat anche mara bayad Hast


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.
 
comment نظرات ()
 
 
آرزوهای محال من
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ دی ۱۳۸٦
 

اینا رو برای یه دوست خوب می نویسم.

دوست دارم یه روز فیلمنامه مو که دوستش دارم بسازم. دوست دارم رو ماه بمیرم! دوست دارم ویلن سل بزنم. تنها و آزاد ویلن سل بزنم.  اگه قرار باشه یه فیلمو رو پرده درست حسابی ببینم گمونم فورست گامپ باشه. تیکه ی شروعش. (من سلیقه فیلم ندارم. هیچکدوم از فیلم های خوب تاریخ سینما رو کامل ندیدم!!) کنسرت؟ نه من ترجیح میدم خودم کنسرت بدم. خب آرزو ه دیگه. منم جوانم. هی من دوست دارم معمار خوبی بشم. البته این محال نیست!  آرزو هام هیچکدوم زیاد محال نیست. من اصولاً زیاد آرزو ندارم.!!!!!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٦
 
آقای حافظ برای چندمین بار فرمودن:
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی                  پیشتر زانکه چو گردی ز میان برخیزم
...

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ آذر ۱۳۸٦
 
Ey Dast avize bigane! Ashubgar! Na agahe farib khorde! Ey mokhele amniate ejtema! Sharur! Jasus! Obash! Daneshjoo! ruzet mobarak;-)


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.
 
comment نظرات ()
 
 
46663
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ آذر ۱۳۸٦
 
Dear God, make me a bird, so i can fly far, fly far far from here... Yeho yade in tikash oftadam...


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.
 
comment نظرات ()
 
 
پنجمین دوسالانه مجسمه سازی معاصر تهران
نویسنده : Moon Rider - ساعت ٩:٠۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ آبان ۱۳۸٦
 

پنجمین دوسالانه مجسمه سازی معاصر تهران با تم فضای ذهنی « صلح ،‌زندگی و افق آینده » ‌از روز 30‌ آبان در موزه هنرهای معاصرتهران افتتاح می گردد.

بنا به گزارش روابط عمومی موزه هنرهای معاصرتهران، دفتر امور هنرهای تجسمی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی با همكاری انجمن هنرمندان مجسمه ساز ایران، ‌موسسه توسعه هنرهای تجسمی، پنجمین دوسالانه مجسمه سازی تهران را از روز30 آبان با هدف توسعه و ارتقاء سطح هنر مجسمه سازی ایران ضمن به نمایش گذاشتن آثار هنرمندان، ‌آخرین تلاش ها، ‌چالش ها و دستاوردهای هنرمندان مجسمه سازمعاصركشورمعرفی و مورد نقد و بررسی قرار می گیرد.

بنا به همین گزارش اولین ویژه نامه پنجمین دوسالانه مجسمه سازی معاصر تهران در 16 صفحه به چاپ رسیده كه در این شماره مطالبی با عنوان «آرام و پر ثمر» ‌(به قلم فرزین هدایت زاده)،«فراخوان پنجمین دوسالانه مجسمه سازی تهران»‌،«‌دوسالانه پنجم از آغاز تاكنون» ( گفتگو با پریسا خضابی عضو شورای سیاستگذاری و شورای دبیران پنجمین دوسالانه مجسمه سازی معاصر تهران)،«بهانه ای برای دیدن– برای تغییر كردن»‌ (‌گفتگو  با بهروز دارش–عضو شورای سیاستگذاری پنجمین دوسالانه مجسمه سازی معاصرتهران)‌،‌«‌طرح یك ضرورت» ‌(‌گفتگو با رضا قره باغی  عضو شورای سیاست گذاری،‌عضو هیأت انتخاب آثار و دبیر همایش های پنجمین دوسالانه مجسمه سازی معاصر تهران)‌و«هنر معاصر در عصر جهانی شدن»(‌به قلم دكتر رابرت سی . مورگان  منتقد بین المللی هنر،‌نویسنده،‌هنرمند،‌موزه دار،‌تاریخدان هنر و دارای مدرك دكترا از دانشگاه نیویورك است) به چاپ رسیده است .


 
comment نظرات ()
 
 
روابط عمومی قوی!
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦
 

چندتایی از دوست های معدودم میگویند اگر تکلیف ارتباط برقرار کردن بشر به عهده من بود دنیا خیلی خلوت تر از این حرف ها بود. چون من حتی وقتی دوستی را می بینم که دلم برایش تنگ هم شده از تصور اینکه او علاقه ای به گپ زدن با من نداشته باشد جلو نمی روم...

(یکی از همکلاسی های مدرسه را با پای شکسته دیدم. دلم پر میزد چند دقیقه ای گپی بزنم اما خب نتیجه را خواندید...)


 
comment نظرات ()
 
 
حس جهت دار
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٦
 

شنیدین که بارون جهت دار شیشه رو می شوره و حرف جهت دار مخاطبش رو؟

حالا بشنوین از آفتاب جهت دار که ولو میشه رو میز نهار روز تعطیل و زندگی رو اونقدر گرم می کنه که برا مدتی اونقدر شادین که همه زندگی رو فراموش میکنین

یه پرس آفتاب جهت دار لطفاْ...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦
 

دوستی می گوید بی خیال شو و گلیم خودت را بچسب

به جوابش گفتم: زلف یار که سهل است. گلیم خویش از دست داده ایم آن هم چه جور...

(خب نیمه شب نباید با نویسنده ها گپ زد. عواقب شیرین عقلی احتمالی در پی دارد!)


 
comment نظرات ()
 
 
می خندیم!
نویسنده : Moon Rider - ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٦
 
طالع روزانه :شرایط تو بد نیست .یک موفقیت کوچک راه را برای سایر موفقیت ها نیز باز می کند.به شرط آنکه از ایستادن و توقف دوری کرده و حاضر به ادامه راه باشی.

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ آبان ۱۳۸٦
 

من جوزده ی محسن نامجو نیستم. ۴-۳ تا آهنگشو دوست می دارم که دوتاشو ملاحظه کردین این سومیشه!

بگو بگو که چه کارت کنم بگو، که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را

بگو بگو که شکارت کنم بگو، که شکارت کنم به غمزه مویم و آه

ببین ببین که فغانت کنم ببین، که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را

ببین ببین که نشانت کنم ببین، که نشانت کنم ز فتنه کینام و آه

نماز شام غریبان چو گریه آغازم، به مویه‌های غریبانه قصه پردازم

به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار، که از جهان ره و رسم سفر براندازم

من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب، مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم

خدای را مددی ای رفیق ره، تا من به کوی میکده دیگر علم برافرازم

 .

بیا بیا که نگارت شوم بیا، که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را

بیا بیا به زیارت شوم بیا، به زیارت شوم چو خسته‌ پایم و آه

 .

همای اوج سعادت به دام ما افتد، اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

حباب وار براندازم از نشاط کلاه، اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

به ناامیدی از این در مرو بزن فالی، بود که قرعه‌ی دولت به نام ما افتد

 .

شکن شکن که شیارت کنم شکن، که شیارت کنم ز شرح شاهد و شور آه

شکن شکن چه شرارت کنم شکن، چه شرارت کنم ز شمس شاهد و شور

بیا بیا که نگارت شوم بیا، که نگارت شوم به طرفه سایم و تن را

بیا بیا به زیارت شوم بیا، به زیارت شوم چو خسته ‌پایم و آه

ببین ببین که فغانت کنم ببین، که فغانت کنم ز خنده چینم و لب را

ببین ببین که نشانت کنم ببین، که نشانت کنم ز فتتنه کینام و آه

 .

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز، خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز

به نیمه‌شب اگرت آفتاب می‌باید، ز روی دختر گل‌چهر رز نقاب انداز

به ناامیدی از این در مرو بزن فالی، بود که قرعه دولت به نام ما افتد

 .

بگو بگو که چه کارت کنم بگو، که چه کارت کنم ز گریه جویم و دل را

بگو بگو که شکارت کنم بگو، که شکارت کنم به غمزه مویم و آه

 .

نماز شام غریبان چو گریه آغازم، به مویه‌های غریبانه قصه پردازم

به نیمه‌شب اگرت آفتاب می‌باید، ز روی دختر گل‌چهر رز نقاب انداز

همای اوج سعادت به دام ما افتد، اگر تو را گذری بر مقام ما افتد

حباب وار براندازم از نشاط کلاه، اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد

به ناامیدی از این در مرو بزن فالی،  بود که قرعه دولت به نام ما افت

آرزو خسروی - حافظ

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ آبان ۱۳۸٦
 
منم یه زمانی شعرهای زیادی رو تو ذهن داشتم. نمی دونم تو چه زمانی همه چی از ذهنم پرید
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ آبان ۱۳۸٦
 

هفته پیش دوستی ته یادداشت های خطخطی ام نوشته بود:

تنهایی را دوست دارم

چون بی وفا نیست

تنهایی را دوست دارم

چون خداوند تنهاست

تنهایی را دوست دارم

چون مغرور نیست

تنهایی را دوست دارم

چون آن را تجربه کرده ام.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ٩:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ آبان ۱۳۸٦
 

دوستان محترم هول نشین. جریان کانادا مربوط به اس ام اس دسته غاز های مهاجر بود. پرشین بلاگ دوتا اینتر رو یکی میکنه همه مطلبا قاتی میشه. من همینجا تو ایرانم جایی فرار نمی کنم!


 
comment نظرات ()
 
 
............
نویسنده : Moon Rider - ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ آبان ۱۳۸٦
 

 ای ساربان ای کاروان لیلای من کجا می بری؟

.

کانادا خیلی دوره. خیلی خیلی دور.

.

انسان ها به سرشون که میزنه بدجوری داغون میشن

آخه ما انسانیم. تا آدم بشیم خیلی کار داریم.

.

دوستی می گفت : تو را رها می کنم و به خورشید می سپارم.

یادم رفت به اش بگویم نمی خواهم به حال خود رها شوم...


 
comment نظرات ()
 
 
هی...
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ آبان ۱۳۸٦
 
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به‌در
کین درد مشترک
هرگز جدا، جدا درمان نمی‌شود

همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به‌در
کین درد مشترک
هرگز جدا، جدا درمان نمی‌شود

دشوار زندگی، هرگز برای ما
دشوار زندگی، هرگز برای ما
وین رزم مشترک، آسان نمی‌شود

تنها نمان به‌در، همراه شو عزیز
همراه شو، همراه شو
همراه شو عزیز
همراه شو عزیز
تنها نمان به‌در
کین درد مشترک
هرگز جدا، جدا درمان نمی‌شود

 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢ آبان ۱۳۸٦
 
Oh god what the hell is happening here? I messed up.


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.
 
comment نظرات ()
 
 
من ميگم پسرای ايرانی آخرشن شما باز باور نکنين
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸٦
 

یکی از این شاهزاده ها نوشته:

سلام خانم

حالتون خوبه ؟

من فوق لیسانس مكانیك دارم و مایل به اشنایی با یه خانم

ترجیحا قدبلند و دارای تحصیلات هستم

میتونم باهاتون بیشتر اشنا شم

منتظرم

پی نوشت: تازه انتظاراتشون از زندگی هم اصلاْ کم نیست. دختری که کمتر از ۱۳-۱۴ سال ازشون کوچکتر باشه قبول ندارن. ایرانیا آخرشن...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٦
 

زندگی نمودار سینوسیه. یه طرف که میره پایین طرف دیگه تازه میره بالا. یاد خوابی افتادم که چند سال پیش دیدم. حتی یاد اون خواب حالمو گرفت. اما من دیگه قوی ام! یعنی دیگه پوست کلفت شدم. زندگی روم کم تاثیره.....


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸٦
 

بارون جهت دار شيشه رو مي شوره

حرف جهت دار مخاطبش رو...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸٦
 
نوشتنم نمیاد اما شاید تمرین های بتون رو که حل کردم چیزی به ذهنم برسه برا نوشتن. یه وبلاگ مرده به هر حال مرده ست...
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ شهریور ۱۳۸٦
 
مغزم مغشوشه. ترجیح میدم فعلاْ ننویسم.
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٥ شهریور ۱۳۸٦
 

اصولاْ چیز هایی که آدم می خواد واقعیت پیدا نمی کنن.

درست عین اون ماجرا که زنده بودن من و تو چیزی از قاتل بودن قاتل هایمان کم نمی کند.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٦
 
تصور اینکه ۵ روز در هفته ساعت ۶ بیدار شی و تا ساعت ۷ بعدازظهر دانشگاه باشی تصور خوبی برای پایان تعطیلات پر از تنبلی نیست..... همه چیز وقتی تموم میشه قدرشو می دونیم.....
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ امرداد ۱۳۸٦
 

همت سختی لازم دارد تا موجودات تنبل یک ساعتی وقت بگذارند و قالبی برای وبلاگ خویش طرح کنند...


 
comment نظرات ()
 
 
کافه تئاتر. تاريک تاريک...
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٤ امرداد ۱۳۸٦
 
کافه ی سیاه دوست داشتنیم تعطیل شده...
 
comment نظرات ()
 
 
آقای حافظ فرمودن
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ امرداد ۱۳۸٦
 

ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم          غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم

دل بیمار شد از دست رفیقان مددی           تا طبیبش به سر آریم و دوایی بکنیم

آنکه بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت      بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم

خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست    تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم

در ره نفس کزو سینه ما بتکده شد            تیر آهی بگشاییم و غزایی بکنیم

مدد از خاطر رندان طلب ای دل ور نه           کار صعب است مبادا که خطایی بکنیم

سایه طایر کم حوصله کاری نکند               طلب از سایه میمون همایی بکنیم

دلم از پرده بشد حافظ خوش لهجه کجاست تا به قول و غزلش ساز نوایی بکنیم


 
comment نظرات ()
 
 
I went to the woods because I wanted to live deliberately
نویسنده : Moon Rider - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٩ امرداد ۱۳۸٦
 

 

راه را برای صدای جارو در شب که گرم و تاریک باز هم صدای کشیده شدن جارو و هوا چه گرفته است.

خش خش نرمی ست و بعد مدت ها هوس لاک پشتی که بیاید و آرام روی این آشفتگی ذهنت راه برود و چه خش خش نرمی...

شب آرام. و تو چرا بیدار. زندگی در خواب. نور می آزارد لحظه ی تو را. راه باز هم بی پایان و صدا ها که فید می شوند در هم و هنوز هم شب، شب آرامی ست... خیال خواب رفته است. دانه های حرف که می ریزی در صفحه کلید و چه بی معنا شکل می دهند جمله هایی را این گونه. برای عشق شب خیلی دیر است و. اصلاً ترنم باران چی هست؟ کلمه ی قشنگی نیست. مراغه می گویند در نزدیکی تبریز است و شهر کوچکی است. دو روز می شود تفریح کرد. چه قدر هوای آبشار کوچک بیراهه ی دربند را کرده ام. باید تنها به کوه زد همین روز ها... فروردین وقت جالبی از سال است. هوا نیمه راه گرما و اثر سرما حسابی ملس است اما الان نیمه ی تیر هم خوب گذشته است و هفته ای بیش نمانده که برسد به امرداد که شوخی شوخی شده است مرداد. یعنی معنی اش که مخالف مرگ بوده شده مرگ. به خاطر یک الف نا قابل. اصلاً کارها همه همین طور است. به خاطر حرف های ناقابل. به خاطر خرج نکردن یک ن و ه و یک نه  ناقابل. گاهی خیال این حرف ها می افتد به جان و خراش می دهد. شب وقت خوبی برای نوشتن نیست اما شب وقتی ست که می شود نوشت. هوای نوای موسیقی افتاده به جانم اما اینکه چه نوایی اغنا بکند ذهن آشفته را خود رهی ست طولانی و من خسته.

لا اقل نسیمی. هوا چه گرفته است. یاد نوشتنی در نیمه هایی از قدیم. حالا نیمه ی شب یا نیمه ی روز . اصلاً شاید نیمه ی شبانه روز که مثلاً بشود شش عصر. باغ موزه هنر ایرانی را دوست دارم اما جورهایی هم دوست ندارم. اما دوست داشتن چند هیکل چوبی دور حوض به دوست نداشتن بقیه اش می ارزد، حسابی.  خش خش. این بار از دیسک های در هم ریخته. اصلاً خوشایند نیست. برای سه بعد از نیمه شب دوست اش نمی دارم. هوا چه گرفته است. هوای ساز زهی کرده ام با انگشتان ماهر و نوای لطیفی که در یاد می ماند. برای سال ها.  آدمی فراموش می کند چیز هایی که می شنود را. اما چیزی که گوش می کند در یاد می ماند. آنقدر که گاهی آزار می دهد. گاهی اشک می ریزد. خیال من که چه گونه بوده ام و چه ام؟ هوای نوای ساز کرده ام. چقدر در هم ریخته ام. چه طور شد که از خاکستری و سپید و سیاه انباشتم زندگی را؟ هوای دلم سخت گرفته است. نه حتی نسیمی.

 جسارت تسلیم منبت سازه همراه علم حمایت ارام تلاش برکت کار  فام ناتمام حق تا حتی بسی شیب با الفاظ راز ژیوار پند پدیده وعظ شرط زبر بال فکر در درگاه حض  نوا

صدای اذان. من چرا بیدارم؟خواب به کجا گریخته است؟


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦
 
و تغییر لباس دارم میدهم وبلاگ را که حالا کی این تغییر تمام شود...
 
comment نظرات ()
 
 
مگسی در فنجان چای
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸٦
 
 

تا كی؟

دیگر تحمل ندارم

باید این مصیبت را تا كی دوام بیاورم؟

تا كی؟

چرا یك شب راحتم نمی گذارید؟

ای مگس های لعنتی !!

چرا فقط در فنجان چای من شیرجه می زنید؟

نمی دونم مال کیه اما دوستش دارم.


 
comment نظرات ()
 
 
يه خونه ی خيلی بلند.
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ امرداد ۱۳۸٦
 

خونه ی کوچیک من قصر منه!


 
comment نظرات ()
 
 
در این عکس چند خلاف مشاهده می کنید؟
نویسنده : Moon Rider - ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٠ امرداد ۱۳۸٦
 
کی داره کار خلاف رو انجام میده؟
 
comment نظرات ()
 
 
نفرين جديد باباها:
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ امرداد ۱۳۸٦
 
بنزینمو حلالت نمی کنم.
 
comment نظرات ()
 
 
بعضی آدم های علاف ايميل می زنند اون هم با عنوان:‌سلام. شما پولداريد؟
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ امرداد ۱۳۸٦
 

سانسور فرمودیم.

 دلیلی نداشت بیش از این چشم بیازارد خزعبلات بعضی موجودات!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٦
 

اگر نوشته های یک نویسنده را بدزدی به این کار می گویند «سرقت ادبی»

اما اگر نوشته های چند نویسنده را بدزدی به این کار می گویند «تحقیق»

ویلسون میزنر فیلمنامه نویس آمریکایی


 
comment نظرات ()
 
 
روزمره
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ تیر ۱۳۸٦
 
۱۵ تیر رو فراموش کردم. چه هیجان انگیز. دوستی می گفت یک روز صبح بیدار میشی و می بینی که یه آدم جدیدی. می بینی که یه چیز هایی دیگه نیست. این مرحله ایه که بهش رسیده ام...
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٦
 

An airplane was about to crash; there were 5 passengers on board but only 4 parachutes.  The 1st passenger said, "I am Kobe Bryant, the best NBA basketball player, the Lakers need me, I can't afford to die." So he took the 1st pack and left the plane.  The 2nd passenger, Hillary Clinton said, " I am the wife of the former US President, a NY State Senator and a potential future president." So she took the 2nd pack and jumped out of the plane. The 3rd passenger, George W. Bush, said, "I'm the president of the United States of America. I have great responsibility being the leader of a super-power nation and I am the cleverest president in American history, so America's people won't let me die." So he grabbed the pack next to him and jumped out of the plane.  The 4th passenger, the Pope, said to the 5th passenger, a 10 year old schoolgirl, "I am old and frail and don't have many years left, and as a Catholic! I will sacrifice my life and let you have the last parachute."  The gi!
 rl said, "it's okay, there is a parachute left for you. America's cleverest president has taken my schoolbag!"


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ تیر ۱۳۸٦
 

Jack, a smart businessman, talks to his son


                       Jack: I want you to marry a girl of my choice
                       Son : "I will choose my own bride".
                       Jack: "But the girl is Bill Gates's daughter."
                       Son : "Well, in that case..."



                       Next Jack approaches Bill Gates
                       Jack: "I have a husband for your daughter."
                       Bill Gates : "But my daughter is too young to marry."
                       Jack: "But this young man is a vice-president of the World Bank."
                       Bill Gates : "Ah, in that case..."

                       Finally Jack goes to see the president of the World Bank.
                       Jack: "I have a young man to be recommended as a  vice-president."
                       President : "But I already have more vice- presidents than I need."
                       Jack: "But this young man is Bill Gates's son-in-law."
                       President : "Ah, in that case....."

                       This is how business is done!!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ تیر ۱۳۸٦
 

چقدر از زندگی برای اقناع ما آدم ها کافیست؟
تا امروز بعد از ظهر، حتی ساعت 8 شب شاد بودم از زندگی پرشوری که در اطرافم در جریان بود. گرچه حضوری نبود اما حس شادی به من منتقل می شد. حالا آنچنان از حس بدی که در هوا موج می زند ضربه خورده ام که تمام خستگی های این چند روز بر تنم سنگینی می کنند. توان بلند شدن ندارم. چه برسد به راه رفتن، حرف زدن، کار کردن. باید تا صبح بیدار بمانم و کار نیمه تمامی را تمام کنم اما با روحیه ای که در خود می بینم نیم ساعتی نمی کشد که بخوابم و فردا خسته تر از امشب بیدار شوم...

آدم ها کمی دیر می فهمند که چگونه می اندیشند. این کم برای همچون منی 4 سال است برای دیگری شاید بیست سال. واقعاً چقدر از زندگی برای اقناع ما کافیست؟ روزگاری زد به سرم مزرعه ای داشته باشم و از تکنولوژی دور شوم. الآن چقدر به آن مزرعه نیازمندم. خوب است گاو ها مخالفتی با موسیقی خشن ندارند. بزغاله ها هم خوبند. گرچه نمی شود همچه ژانری از موسیقی را به خوردشان داد اما آنقدر نرم و آرامش بخشند که نیازی به هیچ چیزی در دنیا نخواهی داشت... نه هیچ چیزی که ترمیم ات کند. شاید همه این ها به خاطر خستگی است. شاید فردا صبح خوبی را شروع کنم و تا شب کار های مفید زیادی را انجام دهم. به هر حال اوضاع شارط است. تقریباً چاره ی دیگری هم ندارم. فردا با روحیه ای بهتر به خورشید سلامی دوباره خواهم داد...


 
comment نظرات ()
 
 
دروازه ابر!
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦
 

Cloud Gate is a public sculpture by Anish Kapoor in Millennium Park, Chicago

The sculpture is shaped like an ellipse, and its legume-like appearance has caused it to be nicknamed “the Bean”. It is made of 168 highly polished stainless steel plates, and stands at 33 feet high, 66 feet long, and 42 feet wide, weighing 110 tons. From a distance it looks like a huge drop of liquid mercury, while up close it is highly reflective, capturing the skyline, the downtown cityscape and the warped images of passers-by. The artist, Anish Kapoor, has referred to the sculpture as “a gate to Chicago, a poetic idea about the city it reflects”.

 

The sculpture is like a fun-house mirror, reflecting and dislocating people's images. The artist has transformed the sculpture's two-dimensional physical structure into three-dimensional space. This effect is most dramatic in the 12-foot underbelly (which the artist refers to as the "omphalos" or navel), where people's reflections are multiplied in the vortex.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦
 

وقتی 16 سالم بود یک ادعای بزرگ داشتم که همه ی زیپ های زندگی رو باید دو نفری بست.  این جمله سر این اختراع شده بود که همیشه برای بستن زیپ کیفم دچار دردسر می شدم. چون همیشه فقط یک دست خالی داشتم! این ادعا باعث شده بود از خودم یه موجود وابسته بسازم. گرچه اون دوران بهترین دوران زندگیم بودن، اما از اینکه یاد گرفتم تا حدی موجود مستقلی بشم خوشحالم و از تموم شدن اون دوره راضیم. آدمی به جایی می رسه که وقتی یه چیزی به آخرش می رسه واقعاً می خواد که تموم شه.

و از اونجا به بعد این یه شروع دوباره ست...


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦
 

 

فیلم های در حال اکران:

به خاطر یک لیتر بنزین

من ترانه 100 لیتر بنزین دارم

رستگاری قبل از ساعت 12 امشب

رایحه خوش بنزین

ب مثل بنزین

علی بنزینی

بنزینی ها

بازی بنزین

مرد بنزینی

پسر بنزین فروش

دو کارت با یک بنزین

بنزین فصل

می خواهم بنزین بزنم!

دیشب بنزین زدم آیدا

سفر به پمپ بنزین

بازگشت بنزین

از میدون تا پمپ بنزین

دزدان بنزین

سال های سهمیه بندی
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ تیر ۱۳۸٦
 

بهشت باید جایی باشد مثل تهران وقتی هوا اینقدر معرکه است...........

خدا تو را سپاسگزاریم...


 
comment نظرات ()
 
 
Baz gorbe siah havase barun kard!
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٥ تیر ۱۳۸٦
 
Didin barun umad! :-D


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.
 
comment نظرات ()
 
 
روزمره
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۸:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٤ تیر ۱۳۸٦
 
من گمان می کنم که ما که مثلاْ به ۲۰ سالگی رسیده ایم یک کمی بزرگ شده ایم. ولی وقتی در موبایل هم سن و سال هایم فیلم هایی اینقدر بچه گانه می بینم چه دختر و چه پسر. به یادم می آید که ما جماعت هیچوقت آدم بشو نیستیم...
 
comment نظرات ()
 
 
Havaye barun karde am...
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ تیر ۱۳۸٦
 
Yani barun miad?


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸٦
 
گفتم: «لعنت بر شیطان»! لبخند زد.
پرسیدم: «چرا می خندی؟»
پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»
پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»
پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز.»
 
comment نظرات ()
 
 
بعضی معمار ها در وین
نویسنده : Moon Rider - ساعت ٢:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦
 

حالا به نمونه زیر دقت کنید.

استاد یوسفی در وین!


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦
 
با جو گیری مربوط به فیلم راز فعلاْ من دارم رو کسب یه تمساح تمرکز می کنم. اگه موفق بشم که میرم تو کار لامبورگینی اگه نه خب الماس ۱۶ قیراطی از تمساح سبک تره
 
comment نظرات ()
 
 
The Secret
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ خرداد ۱۳۸٦
 
XOXO always says : you can do anything you set your mind to.


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦
 

گاهی زندگی آدم ها به یه جایی می رسه که بهش میگن رخوت.

حالا این رو جمع کنید با انبوه پروژه ها و امتحان ها و گرمای هوا.

نیازمند مرتب کردن مغزم هستم. اما چطور؟


 
comment نظرات ()
 
 
درباره ی آلزايمر بدانيد...
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٦
 

بیماری آلزایمر (ALZHEIMER) نوعی زوال عقل پیشروندة غیر قابل برگشت است که در دراز مدت به کاهش حافظه، ضعف قدرت تفکر آدم و ناتوانی در استدلال می انجامد. این بیماری که یکی از معضلات عمدة جوامع صنعتی در قرن بیست و یکم محسوب می شود در حال حاضر 5/4 میلیون نفر را در آمریکا مبتلا ساخته و پیش بینی می کنند که تعداد مبتلایان به آن تا 50 سال آینده به دو برابر افزایش یابد.

خطر ابتلا به بیماری آلزایمر با افزایش سن زیادتر می شود به طوری که 20% افرادی که بیش از 85 سال سن دارند به این بیماری مبتلا می گردند. شیوع بیماری در زنان و در بستگان درجه اول فرد مبتلا بیشتر است. نوعی از آن نیز به صورت اتوزومال (ژنتیکی) غالب انتقال می یابد. گرچه سن بروز بیماری آلزایمر بعد از 65 سالگی است اما نوعی از آن وجود دارد که قبل از 50 سالگی بروز می کند. این نوع از بیماری معمولاً بر زمینة اختلالات مادر زادی یا اکتسابی سیستم اعصاب مرکزی (نظیر سندرم داون) ایجاد شده و پیش آگهی وخیمی دارد (تمامی مبتلایان به سندرم داون بعد از دهة سوم عمر به آلزایمر مبتلا می شوند).

دربارة عوامل مؤثر بر ابتلا به آلزایمر تئوری های متعددی مطرح شده اند که از میان آنها سن بالای مادر هنگام بارداری، سابقة ضربه به سر در دوران کودکی، بیماری خود ایمنی، کاهش فعالیت سیستم کولینرژیک (ترشح استیل کولین از دنبالة آکسون) در مغز و مسمومیت با آلومینیوم را می توان نام برد. اما تنها فاکتوری که نقش آن در ایجاد بیماری قطعی شناخته شده افزایش سن است.

هیچ آزمایش خاصی برای تشخیص آلزایمر وجود ندارد و تشخیص تنها بر مبنای یافته های بالینی گذاشته می شود. اولین علامت ضعف حافظه است که به تدریج سبب گوشه گیری و اختلال در ارتباط با دیگران می شود. بیمار در انجام فعالیت های روزمرة خود دچار اشکال شده و چون قادر به اصلاح این مشکل نیست، افسرده و تنگ حوصله می شود. حملات گهگاه پارانویا (پرخاشگری و ستیزه جویی) نیز در برخی از بیماران وجود دارد که روند مراقبت از آنان را با اشکال مواجه می سازد. روابط ظاهری اجتماعی تا آخرین مراحل بیماری دست نخورده باقی می مانند. بیمار به تدریج قابلیت های حرکتی، گفتاری و اعتماد به نفس خود را از دست داده و به طور متوسط حدود هفت سال پس از ابتلا کاملاً زمینگیر می شود. مرگ معمولاً بر اثر سوء تغذیه یا عفونت ثانویه روی می دهد.

چنانچه گفته شد هیچ آزمایش خاصی برای تشخیص بیماری وجود ندارد و تشخیص قطعی تنها با بررسی پاتولوژیک نمونه بیوپسی مغز اثبات می گردد.

یافته های پاتولوژیک در بیوپسی مغز عبارتند از : پیدایش کلافه های نورفیبریلر (رشته های عصبی) و پلاک های پیری (پلاک های پیری، باعث کاهش سرعت انتقال جریان عصبی و متشکل از مادة آمیلوئید AB) در نواحی هیپوکامپ آمیگدال (هیپوکامپ آمیگدال، لوزة هیپوکامپ در مغز، ناحیه ای در مغز است) و کورتکس لوب فرونتال(قشر لوب پیشانی مغز).

در سال 2000 گروهی از محققان ژاپنی به سرپرستی پروفسور SAIDO اعلام کردند که تجمع آمیلوئید بتا در قالب پلاک های پیری مسئول عمدة اختلال عملکرد مغزی در بیماری آلزایمر است. آمیلوئید بتا در اصل یک ترکیب شیمیائی بی فایده و زائد است که در انتقال امواج عصبی ایجاد اشکال می کند. آنزیکی به نام NEPRIL YSIN در مغز وجود دارد که ملکول آمیلوئید بتا را می شکند و از تجمع آن ممانعت می کند. بر اساس مطالعة پروفسور SAIDO با افزایش سن میزان آنزیم NEPRILYSIN در مغز کاهش می یابد و همین مسئله موجب می شود که بیماری در افراد مسن به علت تجمع آمیلوئید بتا در نسوج عصبی شایع تر باشد. البته هنوز دقیقاً معلوم نیست که پلاک های پیری عامل ایجاد کنندة بیماری هستند یا از عوارض آن.

در کلیشه های CTSCAN یا MRI بیماران آتروفی کورتیکال (نازک شدن قشر مغز) منتشر و بزرگی بطن های مغزی و عمیق تر شدن شیارهای بین لوبی مشاهده می شود. که البته نمی توان آلزایمر را صرفاً بر مبنای این یافته ها از سایر علل ایجاد کنندة وال عقل جدا کرد.

به طور کلی درمان قطعی برای بیماری متصور نیست اما می توان علائم را با استفاده از ورزش، تشویق به انجام فعالیت های اجتماعی، فراهم آوردن محیطی سالم و آرام برای بیمار و بهبود تغذیه کمتر کرد. برای رفع برخی از علائم نظیر تحریک پذیری، اضطراب و پرخاشگری دارو های ویژه ای وجود دارد که بیمار باید آن ها را با نظارت یکی از اعضای دلسوز خانواده مصرف کند.

یکی از داروهایی که با مکانیزم مهار طولانی آنزیم کولین استراز سطح استیل کولین را در مغز افزایش می دهد TACRINE است که استفاده از آن در 20% بیماران نتایج بسیار خوبی به همراه داشته است. مصرف تاکرین در دراز مدت میزان آنزیم های کبدی را افزایش می دهد اما عارضة مهم دیگری در رژیم های رایج درمانی ندارد.

آلزایمر بیماری ناتوان کننده ای است. قبول ابتلا به آن برای بیمار و اعضای خانوادة او کار ساده ای نیست. بیمار به کمک، حمایت و محبت اعضای خانواده و دوستانش نیاز دارد در حالیکه خود قادر به جبران زحمات آنان نیست. آگاهی از سیر پیشروندة بیماری روحیة وی را روز به روز ضعیف تر می کند و احساس نیاز به کمک دیگران باعث می شود تا رفته رفته دچار افسردگی شود. او بیش از هر چیز به محبت، همدردی و اغماض نیاز دارد. رعایت مسائل فوق از سوی اطرافیان بیمار می تواند به منزلة نیمی از درمان و از ارکان اصلی کنترل نسبی بیماری به حساب آید.


 
comment نظرات ()
 
 
خداحافظ حس کودکی..
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٦
 

بهتر بود اول به اینکه چی می خوام بنویسم فکر کنم.

به گمانم واقعاً تفکر آدم ها با سنشون تغییر می کنه و در هر سنی علایق مخصوص به خودشون رو دارن.

حالا چیز هایی رو حس می کنم که قبلاْ برام طور دیگری بودند و درک نمی کردم چرا برای دیگران این طوری هستند.

کما اینکه من حالا چیز های زیادی رو می شناسم که برام بی اهمیت هستن ولی درک می کنم که مثلاً در 16 سالگی به خاطر اینکه جز مدرسه جای دیگری نمی رفتم به طور روزمره، طبیعی بود که برای بودن در جامعه و تماشا کردن مردم هرازگاهی توی شهر چرخ می زدم.

الآن برام کاملاً عادیه که در طول هفته ساعت ها کار کنم برای دانشگاه و توی دانشگاه وقت زیادی رو بگذرونم.

پیش تر ها برام مهم بود همه چیز رو بشنوم و با دقت گوش می دادم. این خوب بود اما خب در جامعه ی گل و بلبل ما خیلی وقت ها اذیت می شدم.

الان به هیچ چیز گوش نمی کنم و این باعث می شه قابلیت هام در زبان به شدت کاهش پیدا کنه و توی سمینار ها هم زیاد به حرفی که زده میشه گوش نکنم. این خوب نیست.

تواناییم در خوندن و درک کردن و خلاصه کردن کتاب ها به شدت کاهش پیدا کرده و این عذابم می دهد و باعث مشکلاتی در کارهای دانشگاهی ام می شود.

توکل ای و تلاش ای و همت ای باید ام.

یا علی...

 

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٦
 

یک تور ماه گیری برای خود بافته ام

امشب به صید ماه میروم.

تور را دوان دوان دور سر می چرخانم و می اندازم

شاید آن توپ بزرگ نور را به چنگ بیاورم.

فردا به آسمان نگاه کنید.

اگر ماه را در آسمان ندیدید

یقین داشته باشید گم شده ام را یافته ام

و ماه را به تور انداخته ام.

اما اگر دیدید هنوز ماه در جای خودش می درخشد

کمی پایین تر را نگاه کنید.

حتماً مرا در آسمان خواهید دید

که با ستاره ای در تور ماه گیری ام تاب می خورم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٦
 

آيا معتقدي بعضي نوشته ها براي نويسنده هايشان زنده اند؟؟؟ من معتقدم.


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٦
 
گابريل گارسيا ماركز:آدمي فقط در يك صورت حق دارد به ديگري از بالا نگاه كند:و آن هنگاميست كه بخواهد دست ديگري كه بر زمين افتاده بگيرد تا اورا بلند كند
 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٦ خرداد ۱۳۸٦
 
گابريل گارسيا ماركز:آدمي فقط در يك صورت حق دارد به ديگري از بالا نگاه كند:و آن هنگاميست كه بخواهد دست ديگري كه بر زمين افتاده بگيرد تا اورا بلند كند
 
comment نظرات ()
 
 
Shaer mige:
نویسنده : Moon Rider - ساعت ۱٠:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٤ خرداد ۱۳۸٦
 
Khab chon dar fekanad az payam, Khaste,mikhabam az aghaz e ghorub!


این یادداشت توسط سرویس SMSblog ارسال شده است.
 
comment نظرات ()
 
 
از دوستان قديمی که می دانيم آنجايند...
نویسنده : Moon Rider - ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

در یه مقطع از زندگیت احساس می‌کنی که بقیه بیشتر از تو حالیشونه. بعد به یه جایی می‌رسی که می‌بینی این تو هستی که از بقیه بیشتر حالیته‌. یه مدتی که گذشت می‌بینی که اشتباه کردی و باز هم این بقیه هستند که از تو بیشتر حالیشونه و بعد آخر سر می‌رسی به جایی که می‌بینی که هم خودت و هم بقیه، هیچ چیز حالیتون نیست و همه سر وته یه کرباسید!

پیوند منبع: http://alimali.blogspot.com/


 
comment نظرات ()
 
 
راستش را بگويم خيلی از ليکو سر در نمی آورم. اما اين را دوست داشتم:
نویسنده : Moon Rider - ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ۱۳۸٦
 

و چند بار
جمله‌ی «جان‌ام دوست‌ات دارم»
بی‌صدا لب‌هايم را تکان می‌دهد؟

پیوند منبع: http://weblog.parastood.ir/


 
comment نظرات ()