هنر عشق ورزیدن

جمعه س. اونقدر عصبی ام که از خونه فراری شدم و به شرکت ساکت و سرد پناهنده شده ام. یه سری کارهای عقب افتاده دارم که روزهامو بهم زهر می کنن و اونقدر روی اعصابم راه میره که توانایی انجام دادنشون رو از دست میدم. یک ماه اخیر فقط صرف دویدن شده دنبال کارهایی که تمامی ندارن و خلاصه هرکدوم رو می گیرم یکی دیگه گندش در میاد.

باید فکری برای نظم دادن به فکرام بکنم. چند شبه دوباره در حال فشار دادن دندونام روی همدیگه از درد از خواب می پرم و این نشون میده یه جای کارم حسابی می لنگه.

هیچ مشکل جدی ای اطرافم نیست و اگه کسی با ذهن خالی بیاد می تونه ظرف دو سه روز همه این کارا رو تا حدی سامان بده ولی من هر روز حس می کنم ناتوان تر میشم. بغض هی میاد گلومو میگیره و بعد فکر می کنم برای چی بغض کرده ام و دلیلی پیدا نمی کنم و قورتش میدم. و دفعه ی بعد بدتر میاد...

نوشتن آرومم می کنه ولی دیگه حتی توی شرکت به ندرت کامپیوترم خالیه که بشینم پشتش حالا بخوام کار کنم یا بنویسم.

وقت اپلای دانشگاها داره نزدیک میشه و فکر اینکه مدارکم آماده نیست آزارم میده. از طرف دیگه پدر/رییس م باز احساس خطر کرده در مورد رفتن من و داره برام دونه میپاشه که ببین چه شرکت خوبی داریم بیا کار حرفه ای کن درس به چه دردت می خوره؟ بعد هم بدون اینکه حتی نفسشو تازه کنه اضافه می کنه که کار بیمه و مالیات در چه حاله؟ چرا فلان مورد مالیات رو نرفتی اعتراض بنویسی؟؟! و در ادامه میگه دانشگاه فلان دوره های بدون کنکور داره بیا برو یه فوق بگیر (انگاری که من لنگ کنکور باشم) و بعدتر حتی اضافه می کنه چرا نمیری دانشگاه اسیستانت فلانی وایسی؟ (وقتی در مورد تدریس باهاش مشورت کرده بودم گفته بود تو مگه وقت برا این کارا داری؟ بیا کار واقعی بکن و الخ...) 

ذهن نا آرامی دارم و مثل عنکبوتی که توی تارهای خودش گیر افتاده باشه تنها کاری که می تونم بکنم تارهای بیشتر تنیدنه. باید یاد بگیرم از محدوده شناخته های خودم برم بیرون و خلاصه از رو این صخره بپرم پایین...

/ 0 نظر / 20 بازدید